تبليغاتX
از من ... تا تو

























از من ... تا تو

مستاجر خوبی نبوده و نیستم

این خانه برای قلب کوچک من زیادی بزرگ است

پس واگذارش میکنم به اهلش

فاصله " از من . . . تا تو " به اندازه فاصله از خاک است تا افلاک

خوشا به حال افلاکیان که در جوار تو اند

ما هم مجبوریم به آوارگی خویش، خوش باشیم

.

.

" نظـری گـاه بینـداز به پشتــ سـر هـا "

نوشته شده در شنبه دوازدهم فروردین 1391ساعت 4:12 توسط ب . م . ط

نبودن هایت

کم بودن هایت

با تاخیر بودن هایت

در سکوت بودن هایت

همه و همه را یک جوری میتواند توجیه کند این دل بیچاره

اما دوست نداشتنت را . . .

حرفش را هم نزن

خیلی وقت است که فراموش کرده ای بگوئی:

" دوستت دارم "

رحمی به این دل دیوانه کن و لب بگشا

که نفسش به " دوستت دارم " تو بند است

نوشته شده در پنجشنبه دهم فروردین 1391ساعت 11:49 توسط ب . م . ط |

هنوز مرددم !!

بین سلامی دوباره یا وداعی تلخ

هر بار که قصد سلام کردن به تو را میکنم، دست و دلم میلرزد . . .

. . . که نکند اشتباه میکنم

متوسل میشوم به آیات محکم الهی

اذنم نمیدهند

برای وداع

پس ای فرشته ی خوبی ها

باز هم " سلام "

نوشته شده در دوشنبه هفتم فروردین 1391ساعت 0:52 توسط ب . م . ط |

هر از گاهی نسیمی میوزد و زنده میکند آتش این سینه ی سوخته را

نسیمت را عشق است

که بیشتر بر ذغال نیمه افروخته ی قلبم " فوت " میکند و . . .

بیشتر میسوزاندم

برای همه، آتش مایه ی عدم است و برای من مایه ی وجـــود

پس

" بسوزان هر طریقی میپسندی

که آتش از تو و خاکستر از من "

نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390ساعت 14:46 توسط ب . م . ط |

" بودن " برای تو

خواستنی تر است برایم

از " بودن " برای همه ی اهل دنیا

" بودنت " برای من

بزرگتر است برایم

از جغرافیای دنیای آرزوهایم

کاش " بودم " و " بودی " . . .

اما چه حیف !!

که نه " هستم " و نه " هستی "

نوشته شده در چهارشنبه بیست و چهارم اسفند 1390ساعت 14:25 توسط ب . م . ط |

بیا و این سخنم را به گوش ها برسان

گناه من همه این بود: عاشق تو شدم

شبیه سیب در آغوش ماسه و دل آب

میان خیزش یک رود عاشق تو شدم

 

 

* شاید ادامه یافت این دو بیت

نوشته شده در سه شنبه شانزدهم اسفند 1390ساعت 13:19 توسط ب . م . ط |

گاهی هم در حیاط خلوت دل من قدم بزنی

چیزی از بزرگواری ات کم نمی شود

زیاد هم می شود

بدم می آید از " عادت " کردن به نبودنت

حاضرم تمامی علت های نبودنت را با آتش کلامم بسوزانم

ولی حیف که میترسم خودت هم در آن آتش بسوزی

نوشته شده در سه شنبه نهم اسفند 1390ساعت 11:20 توسط ب . م . ط |

تناقض است !!

تناقض !!

یا ناشی بوده

یا عاشق نبوده

شاعری که اینطور سروده:

" رواق منظر چشم من آشیانه ی تست

کرم نما و فرود آ که خانه خانه ی تست "

این یعنی: معشوق پرنده ایست که باید بیاید به آشیانه ی عاشق

این یعنی: معشوق است که باید بیاید به پناه عاشق

این یعنی: برای وصال، معشوق باید برسد به محضر عاشق

عاشق نبوده !!

که راضی شده معشوق به زحمت بیفتد و بیاید و . . .

یا شاید لذت عشوه گری معشوق را نچشیده

که چنین خواسته ای داشته

تمام شاعران دنیا بدانند:

پرنده بودن، خاصیت عاشق است

نه معشوق . . .

نوشته شده در جمعه پنجم اسفند 1390ساعت 16:54 توسط ب . م . ط |

تبدیل شدنت به خاطره ها

محال است

خودت را خسته نکن !!

چه باشی و چه نباشی

قلبم خانه توست

این لانه، خانه ی توست

همه ی وجودم سرای توست

خوشم وقتی که میبینم

همه جا . . .

تو صاحب خانه ای و . . .

من بی خانمان !!

خوشت باشد

نوشته شده در پنجشنبه چهارم اسفند 1390ساعت 1:6 توسط ب . م . ط |

مرور میکردم نوشته هایت را

همان ها که زمانی با آب و تاب فراوان برایم میفرستادی

قیاس کردم با حال

دیدم همه شان را اشتباه متوجه شده بودم

منظور تو چیز دیگری بود

باید از همان اول میدانستم که

در دنیا نباید به دنبال تو بگردم

وعده ی ما . . . قیامت

نوشته شده در شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت 14:36 توسط ب . م . ط |

ایمان آوردن به تو

لازمه اش کافر شدن به خیلی چیزها بود !!

من هم کافر شدم

تا طعم ایمان به تو را بچشم

و چشیدم . . .

و سرمست شدم . . .

و بانگ " انالحق " زدم و . . .

فهمیدم کافری هم عالمی دارد . . .

و طعنه زنان فهماندم به همه مومنان دنیا که:

" هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق . . . "

نوشته شده در سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1390ساعت 12:13 توسط ب . م . ط |

خورشید کجاست؟ در برابر نوری که از تو ساطع می شود

ماه کجاست؟ در برابر جلوه ای که در آسمان شب هایم داری

ابر کجاست؟ در برابر رحمتی که از تو به سوی من نازل می شود

ای کاش میشد بی پرده و بدون لفافه با تو خلوت کرد و هم صحبت شد با تو

ولی چه میتوان گفت؟ . . .

. . . حالا که فاصله های ظاهری از من . . . تا تو ، دارند بیداد میکنند . . .

نوشته شده در جمعه بیست و یکم بهمن 1390ساعت 9:30 توسط ب . م . ط |

یادش بخیر روزگاری که اینجا برو بیائی داشتیم

در همین خانه بود که تو را به من عطا کردند

تو ترک این خانه کردی و ویرانش نمودی

اما من . . .

از نو میسازمش

آبادش میکنم

ولی بدان !!

صاحب اصلی این خانه توئی

نه من

نوشته شده در جمعه چهاردهم بهمن 1390ساعت 4:57 توسط ب . م . ط |


آخرين مطالب
» پشت سر ها
» بندی نَفَس
» سلام
» فوت
» بودن
» خیزش رود
» قدم
» پرنده بودن
» بی خانمان
» وعده


Design By : Pichak